تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تبلیغات


خواستگاری پایان ترمی!

    روزای به شدت پر درگیری...پر حس خستگی و وقت کم...اما هر چی که هست این ترم واحدای عملی کم تر شده و واحدای تئوری و امتحانات بیشتر...

    که من ترجیح میدم چند هفته پشت هم نخوابم و ارائه بدم اما یه شب واسه امتحان تئوری نخونم...از بس که واحدای تئوری و امتحانات تئوری نداشتیم زیاد بد عادت شدم...امتحانات مثل سوهان روح شده....امیدوارم خوب پیش بره...

    اتاقی که شبیه به سطل زباالهه شده بود یه سر و سامونی بهش دادم..از صبح تا حالا درگیرش بودم.....اما بازم کلی کار ازش مونده اما مرتب و تمیز شده و کیف میده الان توش کتاب دستت بگیری و درس بخونی:) مگر این که اینجوری خودم تشویق کنم...!

    تمام کتاب ها و جزوات رو روی میز گذاشتم...کارت ورود به جلسه رو هم گرفتم..مونده پاسپارتو عکسا و چاپ پوسترا....امیدوارم خوب پیش بره همه چیز....نمیدونم چرا این ترم به شددددت استرسی شدم..بروز نمیدم اما شدیدا عصبیم و حرص میخورم و استرس دارم..دلیلشم نمیدونم...و این داره خیلی اذبتم میکنه...


    +دیشب عکسام داده بودم چاپ و کلی کارای خورده ریز داشتم رفتم انجامش بدم...که دقیقا از در اتلیه که اومدم بیرون یه کم که داشتم قدم میزدم و داشتم فکر میکردم چجوری سریع برسم که پوسترام رو هم چاپ کنم و تموم بشه همه چیز...یه اقای خیلی قد بلند و خوش تیپ و هیکلی (به چشم برادری :))) )جلوم سبز شد...منم فکر کردم کاری داره خودمم حسابی خسته و گیج بودم و شدیدا هم عجله داشتم....

    برگشته میگه چند لحظه میشه وقتتون بگیرم! میگم بفرمایید...به تته پته افتاده بود!!! بعدم دیدم چند ثانیه مکث کرده..میگم چیزی شده جناب!! هی نگاه میکنه و چهرش پر استرسه....بعدم دیدم دوباره مکث کرد گفتم جناب مزاحم وقت من نشید ..و رفتم که برم سریع گفت نه نه صبر کنید....یه کم صبر کرد بعد گفت...میخواستم بدونم شما قصد ازدواج دارید!!! و من!://///// واقعا فکر کرده بودم اتفاقی افتاده...به هر چیزی فکر میکردم غیر همچین چیزی...

    شوکه شدم یهو...یه نگاهی بهش انداختم...بعد سریع خودم جمع کردم..و ادامه داد.. میشه شمارتون داشته باشم! گفتم خیر..گفت اگه میشه شماره منزلتون پس...گفتم نه نمیشه ...ادامه داد و گفت راستش من قبلا هم چند بار دیدمتون...من فلان سالمه..و مدیر عامل فلان و ...نزاشتم ادامه بده...گفتم وقتی گفتم نه با توضیح بیشتر نظرم عوض نمیشه...!سریع گفت بزارید به صورت رسمی تر و یه جای مناسب تر حرف بزنیم سعی میکنم و امیدوارم پشیمونتون نکنم....اگه خوشتون نیومد بعد رد کنید...!

    مونده بودم چجوری باید دکش کنم...زیادی محترم بود...زیادی بزرگ بود واسه این که بگم مزاحم نشید.....نه میتونستم چیزی بگم...نه ول کن بود..و نه بی ادب بود!! دیگه تو جواب گفتم متاسفم وقتی من همیچین تصمیمی تو زندگیم ندارم اونم به این زودی و تو این سن کم...با همه این توصیفات نمیتونه تغییری ایجاد بشه تو حرفم..!شما نه سنم میدونی..نه از من چیزی میدونی که اینجوری اسرار دارید..گفت هم سنتون میدونم...هم راجبتون چیزای کمی میدونم!!! گفتم پس درجریان این همه اختلاف سن هستید! من نمیتونم بپذیرم! دیگه بعدشم یه عذر خواهی کردم و تند و سریع فقط رفتم....خواستم دور بشم ازش....قیافش ناراحت بود و عذاب وجدان گرفتم!:/

    قبلا چند بار دیده بودمش...زیر یه ساختمون اداری...اما به شکل بقیه ادما...فقط به چشمم اومده بود...!

    خوب این که یه ادمی که چند بار به چشم عادی مثل بقیه مردم بیاد تو چشمت و یهو بیاد اینجوری ازتت خواستگاری کنه.. یه کم شوکه کنندس...شاید واسه من دور از تصورم بود...

    راستش اگه کسی تو زندگیم نبود ...اگه بزرگتر از سنی که هستم بودم...اگه به چیزا و هدفای زندگیم میرسیدم شاید رد نمیکردم که باهاش اشنا بشم...اونم وقتی اینجوری یهویی اومد همه حسشو گفت! زیادی با چیزای تو فکر من جور بود ..یه شخصیت خوشگل و خوشتیپ و خوش هیکل...مودب...با فرهنگ....مهم تر از همه کلی بزرگتر از من! معیار های همیشگی من بوده اینا...اما خوب وقتی یکی تو زندگیته...هر چقدرم که هنوز همه چیز رو هوا باشه و خودتونم ندونید چی قراره سر اون رابطه بیاد...وقتی دوسش داری....با همه اتفاق ها باز هم برات خوب به نظر برسه و باش حرف میزنی ناراحتیات ازش دیگه به چشمت نمیاد.....وقتی ناراحتی هر چقدرم نتونه ناراحتیتو کم کنه و بلد نباشه حتی از راه دور هم عصبی میشه.....وقتی براش مهمی و با همه درگیریش و خستگیش حتی ته مونده وقتاشم با تو تقسیم میکنه که نکنه دلخور بشی.....همه اینا هیچ کدومش عشق نیست..مطمئنم که نیست...اما بخاطر همه اینا هم که شده باید به خودت و شخص مورد نظرت و رابطه ات احترام بزاری...


    +من موندم چرا همیشه سر ژوژمان و پایان ترم وقتی کارم زیاده و گیجم و قیافم داغوووون و اصلا معلوم نیست چجوری میرم به کارام برسم و جسمم یه جاس و فکرم هزار جای دیگه...دقیقا چجوری میشه که هر ترم یکی دو تا خواستگار پایان ترمی هست که سوژه بشه! همشون انگار منتظر میمونن ته ترم بشه از خودم خواستگاری کنن اونم سر خیابون!:))) هر سه تاشونم  خوشگل و قد بلند بودن لامصبا:))) خوب دیگه اینم از سومین سوژه پایان ترمی...دقیقا سومین ترمیه که همچین اتفاق میفته...یکیشم استاد دانشگاه بود یهو تو یه دانشگاه  دیگه واسه ملاقات یه استاد رفتم که دیدمش....ابرو نمونده بود بس بد نگاه میکرد....D:


    + من همیشه مخالف اینم وقتی با یکی تو یه رابطه ای هستی کسی اگه تو زندگیت ظاهر شد بهش بگی...اما دوستان همش از دیروز میگن یه کم اذیتش کن بابا عیب نداره!:)) خوب وقتی من که فعلا مال همچین تصمیمی نیستم با این سنم..وقتی خودش تو زندگیم هست...دیگه اذیت و ازار واسه چیه..تن و بدن بچه مردم بلرزونیم! والا بخدا گناه دارن پسرا تو این شرایط خوب!:))


    +احتمالا یا نیستم...یا جن وارانه میخونمتون:)





    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 11 دي 1348 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : گفتم ,چیزی ,میشه ,سریع ,واسه ,تئوری ,پایان ترمی ,بعدم دیدم ,واحدای تئوری ,
    خواستگاری پایان ترمی!

تبلیغات


    Ads1

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز جمعه 5 خرداد 1396

تبلیغات

ads2

تبلیغات

ads3

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر